تو به من توپيدى«و نمى دانستى»«من به چه دلهره» و خواهش و عجز و لابهبه عموجان گفتمكه ژيانِ مدلِ عهدِ الاغِ خود را،عصر آن روز به من قرض دهدتا كه با نامزدم - يعنى تو -دو - سه ساعت، الكى،گشتِ خُشكه بزنيم×××نيم ساعت بعدش،توىِ آن جاده ىِ بيرون شهرصد قدم مانده به پمپِ بنزين،ناگهان ما ديديمباكِ ماشين خالى ست!×××من به تو گفتم:عزيز!پُشتِ فرمان بنشين،تا كه من هُل بدهم تا خانه.و تو گفتى كه:مگر، پولِ بنزين هم در جيب ات نيست؟!بنده ساكت ماندم!×××تو سوارِ مينى بوسى شدى و برگشتى.بعد از آن روز، حتّىيك تلفن هم نزدى!××׫سال ها هست كه در گوشِ من،آرام، آرام»يك كسى مى گويد:تو كه عاجز بودىاز خريد دو - سه ليترى بنزين،توىِ آن ماشين، در خارجِ شهرچه غلط مى كردى؟!
برچسب:
نویسنده: یونا مهدوی
تاريخ: چهارشنبه
27 تير
1403 ساعت: 17:53